یونگی چو، کارگردان بازی Pragmata، میگوید این اثر در دسته بازیهای «پدر غمگین» قرار نمیگیرد، چون او پدری بسیار شاد است.

شاید بتوانیم Pragmata را یکی از محبوبترین عناوین سال بنامیم. بازی بخش بزرگی از محبوبیتش را مدیون رابطه میان دو شخصیت اصلی یعنی هیو و دایانا است؛ ما هیو را در قالب مردی کاملاً معمولی میبینیم که همراه یک ربات جوان در موقعیت دشواری قرار میگیرد. در این اثر دیالوگها به راحتی میتوانست حالتی سطحی و کودکانه داشته باشد؛ یا حتی به خاطر محافظت هیو از دایانا خط داستانی میشد لوس و بیش از حد احساسی به نظر برسد، اما در عوض میبینیم بازی با ظرافتی استادانه ساخته شده است.
البته برخی منتقدان Pragmata را مانند عناوین دیگری از جمله The Last of Us و God of War، در دسته کلیشهای «پدر غمگین» قرار میدهند. به همین دلیل کنت شپرد از وبسایت Kotaku گفته بود:
انگار بازی Pragmata توسط افرادی ساخته شده که واقعاً معتقدند پدر بودن حرف اول را میزند. آنها بر این باور هستند که ایجاد نوعی بینش، سرگرمی و رویا برای یک ذهن جوان، امری معنادار است و زندگی افراد را غنیتر میکند.
معمولاً روایت داستانهای مبتنی بر کلیشه «پدر غمگین» توسط کارگردانهایی انجام میشوند که خودشان هم پدر هستند. پراگماتا نیز شاید تحت تأثیر همین جنبه از یونگی چو (کارگردان بازی) شکل گرفته باشد؛ البته او در مصاحبهای باPC Gamer این موضوع را رد کرد و گفت:
دخترم تقریباً هم سن دایانا است؛ یک پسر بزرگتر هم دارم. فکر نمیکنم این بازی در دسته «پدر غمگین» قرار بگیرد، چون من یک پدر غمگین نیستم و بسیار شادم. وقتی در حال خلق داستان و رفتار شخصیتها بودم، خودم را خیلی در جایگاه آنها میگذاشتم؛ من خودم را آدم بسیار شادی میدانم.
چو در ادامه افزود عناصری از رابطه والد فرزندی بین هیو و دایانا وجود دارد، اما هدف اصلی ما برجسته کردن جنبه رفاقت بین آنهاست؛ نوعی دوستی که عناصری چون همکاری و کمک به یکدیگر را در بر دارد. او گفت:
این یک تصمیم بسیار آگاهانه از سوی تیم توسعه بود. ما فقط با یک رابطه پویای والد فرزندی روبهرو نیست. اگر فقط روی چنین چیزی تمرکز میکردیم، ممکن بود بازیکنانی که فرزندی ندارند، سختتر با بازی ارتباط برقرار کنند، اما گنجاندن عنصر رفاقت به طیف وسیعتری از بازیکنان اجازه همذاتپنداری داد. این مسئله حس و حال بازی را هم سبکتر و شادتر کرد.
چو نهایتاً از واکنش دخترش به یکی از لحظات دراماتیک داستان صحبت کرد؛ ظاهراً در یک لحظه دخترش همانند دایانا به گفته است:
تو نمیتوانی من را تنها بذاری!
چو ادامه داد:
به او گفتم، اشکالی ندارد، هیو پدر تو نیست؛ من پدر تو هستم! من جایی نمیروم.
